تبليغاتX
Walk in 23th Street

     
 
عقیم ترین ...


به دلم نگاه می کنم ...

دارد متولد می شود ... متولد می شود و یک راست می رود می نشیند روی پله ها ...

با دامن گل گلی و موهای بلند ... هی چشم هایش پر از بغض می شود ... هی با چشم های سیاه و درشتش زل می زند به من ...

 

بعد که می بیند فایده ندارد موهایش را می پیچاند دور انگشتانش و هی تند تند حر ف می زند ...حرف می زند و چشم هایش دوباره پر و خالی می شود از بغض ...

می نشینم روبه رویش ...من هم موهایم را هی می پیچانم دور انگشتانم...من هم هی چشمهایم پر و خالی می شود از اشک...

 

هی تند تند حرف می زند ...از همه چیز می گوید...از همه کس ....از نگاه ها ..از حرف ها...انگار صد صال است منتظر است ..منتظر متولد شدن ...که هی بغض کند و حرف بزند  تند و تند...

نشسته ام روبه رویش و به حرف هایش گوش می دهم و موهایم را دور انگشتانم می پیچانم و گریه می کنم ....

آرام گریه می کنم طوری که نکند حواسش پرت شود و چیزی را از قلم بیندارد ...چیزی در دلش باشد نگوید و روی دل کوچکش سنگینی کند ...

 دستش را می گیرم کمی آرام شود ...

به خیال خودم آرامتر که شد بغلش می کنم .... می گذارمش سر جایش ...سر جایش که وجود من است ...

می گویم " هنوز عقیم تر از این حرف هایم که متولد شود .."

صدای گریه اش می آید ...آرام دست می کشم روی دلم ...

 

آرام باش...دنیا جای تو نیست که هر روز پر می شود از آدم هایی که  " فکر " می کنی " شاید " بغض هایت را بشناسند ...از آدم هایی که زندگیشان یک نفر است ..

 دنیا جای چشم های تو نیست ...

 

 

                                                                                                    

۵/۱۱/۹۰

...پایان یک زندگی چند ساله ،

از وقتی که خودم را شناختم تا امشب....

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:29

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
پراکنده گویی...


پرده ی اتاق رو می کشم ...چراغ رو خاموش می کنم .... مچاله می شوم گوشه ی اتاق ...

اصلا مگر مچالگی ایرادی دارد که نمی شود جلوی دیگران مچاله شد ؟ مگر ناراحت بودن ایرادی دارد ؟ مگر اینکه یک هو بزنی زیر گریه ایرادی دارد ؟

اصلا برایم عجیب نیست کسی بنشیند گریه کند ... شاید اصلا هم ازش نپرسم چرا گریه می کند ...شاید دلش می خواهد ... زور که نیست...همان طور که گاهی دلش می خواهد بخندد ...

با انگشتم روی دیوار خط می کشم ... نقاشی می کشم ..پاک می کنم ..می نویسم ....همه اش نامرئی..زور که نیست ...

از بیرون چند نفر با هم می زنند زیر آواز ... می گویم من هیچ وقت نتوانستم بفهمم این ها را ... یعنی هیچ وقت آنقدر سرخوش نبوده ام ...حتی اگر بوده ام کسی نبوده که سرخوشی کنیم ...

روزنامه ها را پهن می کنم وسط اتاق ...

دلم فرشی از روزنامه می خواهد که هر وقت بنشینم رویش هی خبر های تازه بخوانم ...فرشی که هر روز خودش نو شود ..

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:43

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
درخت و چشم هام ...


می گم : دلم برای درخت ها می سوزه که دارن برگ هاشون رو یکی یکی از دست می دن..که دارن لخت می شن تو این سرما ...

می گه : درخت ها عادت کردن دیگه ...

می گم : نه خیر ....مگه ما وقتی مشکلی هست به مشکل عادت می کنیم ؟ درخت ها هم واسه خودشون آدمن...

می گم :دلم واسه درخت ها خیلی می سوزه ...

می گه : شاید هم دل درخت ها به حال ما می سوزه ...

دیگه جواب نمی دم...

 "تو دلم می گم یه روزی می بینی پتوم رو بردم و دور درخت

کنار پنجره ام پیچیدم که سردش نشه..."

و خودم چمپاته می زنم کنار درخت که ببینم عادت می کنم یا نه ...

دلم واسه درخت ها خیلی می سوزه ...

 

**********

می گه چشات که طبق معمول برق می زنه ...

می گم چشم های من که برق نداره !

نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم برق چشم هام رو پاک کنم ... یا شاید هم هیچ وقت هیچ کس نبود که پاک کنه ...

دلم اون لحظه بارون می خواست ... یا حداقل یکم سرما ... یکم سرمای بیش از حد ...

دیشب یادم رفت مثل دختر بچه ها با یه دامن گل گلی رو پله ها بشینم و موهام رو هر بپیچونم دور انگشتم و هی تند تند حرف بزنم ...

همین !

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 20:46

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
دونه...


 

دیشب آخر جزوه ای که باید تحویل می دادم نوشتم

" زندگی ارزش دویدن دارد ...حتی با کفش های پاره ..."

امشب بعد از یک روز دارم فکر می کنم که ارزش دویدن دارد ؟

درسته خیلی خسته شده ام و هی بین دو راهی گیر افتاده ام که این یا آن ... ولی یک چیزی ته دلم می گوید مثل اینکه ارزش دارد ..

هر چند دلم خسته تر از اونیه که حرف اون یک چیز رو گوش کنه... می خواد بزنه تو گوش اون یک چیز و بگه اینقدر شعار نده وقتی می بینی من یه گوشه کز کردم و دلم می خواد گریه می کنم ...

می خواد بزنه تو گوشش و بگه وقتی خسته ام هی از اون گوشه داد نزن که ارزش دویدن دارد...می خواد بزنه و بگه تو که دل نیستی که چیزی رو بخوای ولی نتونی ...بگه تو که معنی خستگی رو درک نمی کنی ...تو فقط به جلو نگاه می کنی ، فقط دستور می دی و من باید روی همه خواسته هام پام بذارم به خاطر خواسته ی تو ...

 ولی می ترسه که اون یک چیز بگه خودت انتخاب کردی این راه رو ...

که بگه دیدی گفتم درخت شدن یه دونه ، شکافته شدن اون دونه رو می خواد ، اینکه اون دونه تو بارون زیر گل ها سردش بشه ...اینکه اون دونه پیچ و تاب بخوره تو خودش تا جوونه بزنه ..که این پیچ و تاب خوردن درد داره ...

که این پیچ و تاب خوردن و جوونه زدن قیمت داره .... اون قدر قیمتش بالاست که بعضی دونه ها تاب تحملش رو ندارن و از زیر خاک و گل می یان بیرون و بعد از چند روز می میرن ...

اون قدر قیمت داره که بعضی دونه ها قید پیچ و تاب خوردن رو می زنن و اون قدر تو پوسته شون ساکت می شینن تا خوراک پرنده ها بشن ...

ولی واسه بعضی دونه ها خیلی قیمت داره... اونقدر که حاضرند درد بکشن ، پیچ و تاب بخورن ، پوسته شون شکافته بشه ولی جوونه بزنن ...

 تا جوونه بزنن و رشد کنن... اون قدر برن بالا که هیچ کس ، هیچ وقت یادش نیاد این درخت یه روزی یه دونه بود با هزار تا درد ...

با هزار تا درد که حتی نمی تونست از تو اون پوسته ی بسته دردهاش رو فریاد بزنه...

با هزار تا درد ، که از اون دردها اون قدر پر شده بود که پوسته اش شکافت...

 

ولی دلم باز هم می گه..

".... من دردهای دونه ها رو دوست دارم ...

من هزار تا درد یه دونه رو دوست دارم ..

من دلم دونه بودن رو می خواد ..."

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:2

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
انار های دست های من ...


 

از همه ی عادت هایی که باید یک روزی ترکشان کنم می ترسم ....خیلی ...

از اینکه دیگر اناری نباشد که در دست هایم بگیرم و چرخ بزنم با دامن گل گلی بچگی هایم می ترسم .... از اینکه تمام انار های دنیا ترش شوند می ترسم ...

از اینکه دیگر کسی نباشد که هی دانه های انار را جدا کند و هی منت بکشد که بخورم می ترسم ...

اصلا می دانی چیست حتی از اینکه این باران و سرما هم برود ...که به نبودنشان عادت کنم می ترسم ...

 

دلم ترس را نمی خواهد ...که ترس تمام لحظه های " زندگی کردن " را می گیرد ..

دلم می خواهد تمام ترس ها بروند به قطب ، به یک خواب هزار ساله....

و من آرام قدم بردارم که نکند صدای قدم های من و انار هایم و دست های پر از دانه های انار برسند به خواب هزار ساله ی آن ترس ها ....

و دلم دوباره یخ ببندد...

باید لباس های پشمی دلم را آماده کنم... که نکند نسیمی که از ترس های به خواب رفته می آید دلم را بلرزاند ...

می ترسم ... می فهمی معنی ِ ترس ِ نیامده را ...؟

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:16

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
به حرمت پاییز...


کنار پنجره نشسته ام ...کنار کاج ...

به زندگی فکر می کنم ، به زندگی ِ این کاج ... به زندگی کاج گونه ی این زندگی ...

به زندگی کلاغ روی این کاج...

به زندگی برگ های پاییزی که دارد تمام می شود ...یکی یکی ...

وقتی به برگ ها نگاه می کنم خوشحالم ... یادم می آید پاییز پارسال برگ ها را از هوا قاپ می زدم و می گذاشتم جلوی پایم و قدم می نهادم بر آن ... برای شنیدن صدای آواز رگبرگ هایش...

تمام یک هفته باران بارید ... دلم سیر نشد...دلم هنوز باران می خواهد...

دلم می خواهد بنشینم زیر باران ، لپ تاپ را بگذارم روی پاهایم ، کتاب هایم را باز کنم و هر کجا نیاز داشتم سری بزنم به الزویر   ـ که این روز ها حرام علمی شده ! ـ و هی سرخوش شوم از کشف ها و دانسته ها و ....

و هی سرخوش شوم از اینکه چیزی بدانم که نمی دانستم ...

راستی این دو روز فهمیدم آدم ها آن طوری که ما فکر می کنیم نه تنها نیستند بلکه تظاهر می کنند که باشند  ، فقط تظاهر ...

جدی ِ جدی گفتم ...

 

فکر می کنم که چقدر خوب است آدم دشمن داشته باشد ... دشمن ها بیشتر از دوست ها باعث پیشرفت می شوند ...به من که ثابت شده ...

قبلن ها از اینکه دشمنی داشته باشم حتی یک بچه کوچک خیلی خیلی می ترسیدم و ناراحت می شدم ...

الان ها هم ناراحت می شوم و می ترسم ولی در کنارش خوشحال هم هستم ... چون خیلی وقت ها باعث شده اند پیشرفت کنم ، این را هم جدی ِ جدی گفتم ...

گاهی بعضی کنایه ها باعث می شوند آدم به خودش بیاید....

دانشگاه این روزها طعم انبه می دهد ... انبه که من خیلی دوستش دارم ...

ورودی های جدید من را سر شوق می آورند ، اینکه یک هو می پرند جلوی آدم و می پرسند ورودی چندید یا با پوستر و کتاب های کانون دانشجوییشان جلوی آدم ظاهر می شوند خیلی جذاب تر می شوند ...

ما که ترم اول که بودیم آنقدر دعو ا شد که روزی سه بار از دانشگاه آمدن توبه می کردیم ، آخرش هم خدا قبول نکرد !

وارد فروشگاه رفاه می شوم ، یکی از پرسنلش در هر قسمتی که می روم می آید و هی می خواهد در مورد چیزی که برداشته ام نظر بدهد و یا نوع بهتری را معرفی کند ...

می خواهم کره بادام زمینی بردارم می گوید خانم های دیگه از این یکی بردن آخه آقاشون !! اینو دوست نداره! 

می گویم : من که آقا ندارم خودم باید دوست داشته ....  ـ یک هو دو هزاریم می افتد که همین را می خواست بشنود ! ـ

هنوز این یکی نرفته که دومی هم می آید و با هم به این کار می پردازند ! تو ذهنم می پرسم با همه این قدر مهربون رفتار می کنند ؟ به اطراف نگاه می کنم ...همه مشتری ها تنها خرید می کنند !

دنبال صابون خاصی می گردم ، راهنمایی ام می کنند به داروخانه شان ، که دکترش دوست از آب در می آید ... و دیگر ول نمی کنند !

- خانم دکتر هر چـــــــــــی خواستید بگید خودمون بیاریم خدمتتون ...

دیگه خسته ام کردند . عین پت و مت دنبال من راه افتاده اند ..

 تقریبا همه مشتری ها دارند به ما ۳ تا نگاه می کنند ... ترجیح می دهم از بقیه خرید صرف نظر کنم و دیگر هیچ وقت وارد آن فروشگاه نشوم ..

نمی دانم اشکال از گیرنده های من است که این رفتار ها به نظرم غیر عادی است یا از فرستنده های آنها ... کلا تجربه به من ثابت کرده کسی  خوبی نمی کند جز اینکه چیزی بخواهد...

من دلم دوباره بارون می خواد ...

کسی هست چترش رو مثل من خیس خیس تا کرده باشه که اگه یه وقتی دیگه بارون نبارید قطره های بارون روی چترش ذخیره ای باشن برای دلش ؟

کسی هست آیـــــــــــا که مثل من بارون بخواد ؟

کسی هست بره بالای کوه بست بشینه واسه دعا تا بارون بباره ؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:11

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
تیک تاک ساعت ....


نمی تونم بگم اینجا رو فراموش کردم ..چون این جوری نبوده ولی نمی تونم بگم که فراموش هم نکردم ...شاید بعضی وقت ها خوب باشه بگذاریم یه جاهایی خوب خاک بخورند ..خواسته یا ناخواسته ..

که بعد وقتی که گردگیریش می کنیم یه هو عوض شه ...درست مثل عروس های قدیمی که نه تا قبل از عروسی بند اصلاحی به صورتشون خورده بود و نه رژ گونه ای به گونه هاشون ... و شب عروسی همه انگشت به دهن می موندند که چه زیبا بود و نمی دونستیم ...

جدی جدی گاهی می گم کاش هنوز همونجوری بود ... که عروس می شد زیباترین فرد هر عروسی ...نه یکی مثل همه یا شاید هم زشت تر !

داشتم جزوه ی فیزولوژی می نوشتم که به مشکلی برخوردم و متوسل شدم به اینترنت برای حل اون که یادم اومد وبلاگم داره خاک می خوره ، بهتره برم مثل یه عروس زیباش کنم ...

دفتر یادداشتم رو که ورق بزنم می فهمم تابستون هم گذشت .. یه تابستون دیگه از عمر همه ی آدمهای روی این کره ی خاکی ..یادم می یاد که ماه رمضون بود با حالت های عجیب...یادم می یاد که مسافرتی رفتم به شمال کشورم .... یادم می یاد که بزرگتر شدم ...

قبل تر ها وقتی می گفتم یا می نوشتم که یه تابستون دیگه ، یه ماه دیگه ، یه سال دیگه گذش و بزرگتر شدم فقط حس گذشت زمان رو درک می کردم نه اینکه واقعا بزرگتر شدم ... ولی الان این حس رو درک می کنم که بزرگ شدن یعنی چی...

و اینکه هیچ وقت حس ِ اینکه بزرگ شدم درست نیست چون هر سال فکر می کنم سال پیش کوچک بودم و الان بزرگ شدم...

دلم برای کاجم تنگ شده بود .... هنوز باهاش درست و حسابی سلام نکردم ...ولی دلم برای هیچ کدوم از آدمای اطراف این کاج تنگ نیست ،حتی اگه خودخواهی باشه ...

هیچ وقت نمیشه صدای تیک تاک ساعت رو شنید جز وقت هایی که تنهایی ... دلم برای شنیدن تیک تاک ساعت هم تنگ شده بود ... و صدای بوق ماشین های نیایش از این فاصله ...

همین ...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:44

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 


تمام شد ....یک ماه تلاش و سختی ... این ترم سخت تر از ترم پیش...

تلاش بیشتر می خواست ولی خوشحالی بیشتر هم داشت ...

از کاجم جدایم کرده اند ...حتما هر صبح که بیدار می شود با دست هایش به پنجره ام می زند که با هم قصه ها بگوییم ...ولی...

دلم دریا می خواهد ... دلم یک سفر دور و دراز می خواهد .... دلم همه چیز می خواهد جز یک جا نشستن...

فعلا همین ...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:58

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
قرار ...


دوست دارم یه قرار ِ وبلاگی بگذاریم با دوستان ....

همیشه  فقط خوندن نوشته ها بدون تصویری از دل نویسنده اش  هم خوب نیست انگار ....

موافق ها دست هاشون بالا ....

 

 

قرار : تهران ...

مکان دقیق :  اعلام خواهد شد ..

گزینشی است ...

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 18:47

     |لينك مطلب

 

 

 
 
     
     
 
صدا...


دلم برای اینجا تنگ شده بود .. برای گرمایش... برای محدودیت هایش...برای با هم بودن هایی که همیشه از آنها فراری بودم و هستم ..

دلم برای آنجا هم تنگ شده...آن شهر بزرگ..که آدم ها  گم می شوند درونش ...

یک نیمه ام اینجا را میخواهد و نیمه ی دیگرم آنجا.... دلم که تنگ می شود انگار دچار دوگانگی می شوم .. نمی دانم به دل تنگ کدام نیمه باید بها داد ....

دلم کهتنگ می شود حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم ...فقط یک درخت می خواهم و سایه اش با یک صدا...یک صدا که از دل بر آید و بر دل نشنید ...

آیا صدایی هست ...... ؟

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:21

     |لينك مطلب