به حرمت پاییز...
کنار پنجره نشسته ام ...کنار کاج ...
به زندگی فکر می کنم ، به زندگی ِ این کاج ... به زندگی کاج گونه ی این زندگی ...
به زندگی کلاغ روی این کاج...
به زندگی برگ های پاییزی که دارد تمام می شود ...یکی یکی ...
وقتی به برگ ها نگاه می کنم خوشحالم ... یادم می آید پاییز پارسال برگ ها را از هوا قاپ می زدم و می گذاشتم جلوی پایم و قدم می نهادم بر آن ... برای شنیدن صدای آواز رگبرگ هایش...
تمام یک هفته باران بارید ... دلم سیر نشد...دلم هنوز باران می خواهد...
دلم می خواهد بنشینم زیر باران ، لپ تاپ را بگذارم روی پاهایم ، کتاب هایم را باز کنم و هر کجا نیاز داشتم سری بزنم به الزویر ـ که این روز ها حرام علمی شده ! ـ و هی سرخوش شوم از کشف ها و دانسته ها و ....
و هی سرخوش شوم از اینکه چیزی بدانم که نمی دانستم ...
راستی این دو روز فهمیدم آدم ها آن طوری که ما فکر می کنیم نه تنها نیستند بلکه تظاهر می کنند که باشند ، فقط تظاهر ...
جدی ِ جدی گفتم ...
فکر می کنم که چقدر خوب است آدم دشمن داشته باشد ... دشمن ها بیشتر از دوست ها باعث پیشرفت می شوند ...به من که ثابت شده ...
قبلن ها از اینکه دشمنی داشته باشم حتی یک بچه کوچک خیلی خیلی می ترسیدم و ناراحت می شدم ...
الان ها هم ناراحت می شوم و می ترسم ولی در کنارش خوشحال هم هستم ... چون خیلی وقت ها باعث شده اند پیشرفت کنم ، این را هم جدی ِ جدی گفتم ...
گاهی بعضی کنایه ها باعث می شوند آدم به خودش بیاید....
دانشگاه این روزها طعم انبه می دهد ... انبه که من خیلی دوستش دارم ...
ورودی های جدید من را سر شوق می آورند ، اینکه یک هو می پرند جلوی آدم و می پرسند ورودی چندید یا با پوستر و کتاب های کانون دانشجوییشان جلوی آدم ظاهر می شوند خیلی جذاب تر می شوند ...
ما که ترم اول که بودیم آنقدر دعو ا شد که روزی سه بار از دانشگاه آمدن توبه می کردیم ، آخرش هم خدا قبول نکرد !
وارد فروشگاه رفاه می شوم ، یکی از پرسنلش در هر قسمتی که می روم می آید و هی می خواهد در مورد چیزی که برداشته ام نظر بدهد و یا نوع بهتری را معرفی کند ...
می خواهم کره بادام زمینی بردارم می گوید خانم های دیگه از این یکی بردن آخه آقاشون !! اینو دوست نداره!
می گویم : من که آقا ندارم خودم باید دوست داشته .... ـ یک هو دو هزاریم می افتد که همین را می خواست بشنود ! ـ
هنوز این یکی نرفته که دومی هم می آید و با هم به این کار می پردازند ! تو ذهنم می پرسم با همه این قدر مهربون رفتار می کنند ؟ به اطراف نگاه می کنم ...همه مشتری ها تنها خرید می کنند !
دنبال صابون خاصی می گردم ، راهنمایی ام می کنند به داروخانه شان ، که دکترش دوست از آب در می آید ... و دیگر ول نمی کنند !
- خانم دکتر هر چـــــــــــی خواستید بگید خودمون بیاریم خدمتتون ...
دیگه خسته ام کردند . عین پت و مت دنبال من راه افتاده اند ..
تقریبا همه مشتری ها دارند به ما ۳ تا نگاه می کنند ... ترجیح می دهم از بقیه خرید صرف نظر کنم و دیگر هیچ وقت وارد آن فروشگاه نشوم ..
نمی دانم اشکال از گیرنده های من است که این رفتار ها به نظرم غیر عادی است یا از فرستنده های آنها ... کلا تجربه به من ثابت کرده کسی خوبی نمی کند جز اینکه چیزی بخواهد...
من دلم دوباره بارون می خواد ...
کسی هست چترش رو مثل من خیس خیس تا کرده باشه که اگه یه وقتی دیگه بارون نبارید قطره های بارون روی چترش ذخیره ای باشن برای دلش ؟
کسی هست آیـــــــــــا که مثل من بارون بخواد ؟
کسی هست بره بالای کوه بست بشینه واسه دعا تا بارون بباره ؟
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:11
|
لينك مطلب